داشتم از پله ها می رفتم پایین .. ناظممون گفت چی داری؟ 

:| منم چند لحظه سکوت کردم اخه خدایا بگم؟ نگم؟؟ دیدم داره نگام میکنه..گفتم دستشویی :| 

یه نگار عاقل اندر سفیهی کرد گفت میگم این زنگ چی دارین؟ 

اشک تو چشمام حلقه زد و گفتم دینی :|