بعد 5 روز و نصفی تعطیلی و فرجه برای امتحان فیزیک رفتم مدرسه. گفتم الان بچه ها کشتن خودشونو تو این چند روز با فیزیک. و در کمال تعجب ریحانه گفت آره بیبی شل کن اصن نگران نباش من توی این چند روز روبیک یاد گرفتم. مهدیه هم برگشت گفت آره منم دیشب شروع کردم هنوزم یه فصلو نخوندم. و اونجا بود که فهمیدم خدایی در هر زمینه ای شکست خورده باشم در زمینه دوست یابی محشرم ^~^ 

  ماه عسلو دیدین؟ بامزه بود :)) اون خانومه فیس و شخصیتش میکس دوتا از دوستامه. خدایی چرا قیافه من شبیه هیشکی نیست؟ :(

 من تو طول زندگیم از دو حالت خارج نیستم. یا گوشی دستمه یا دارم از مریضی می چرخم رو به قبله و همیشه هم از لحاظ مریضی افتضاحم و از دکتر هم میترسم :| این دفعه که مریض شده بودم دکتره میگفت دفترچه ت مال سال نود و پنجه. منم یه لبخند ژکوند زدم، زل زدم به خودکار دستش گفتم آمپول نمی زنما. اونم تو نگاهش یه خاک بر سرت با این قدتِ خفیفی بود منم نادیده گرفتم :)) الانم زارت وسط امتحانا صدتا مریضی رو باهم گرفتم.

 راستی جدیدا همه گیر دادن به قد من. آقا به خدا من قدم کوتاه نیست. من از کلاس اول همش اخرا بودم جون خودم. فقط نمیدونم چرا از ششم به بعد رشدم متوقف شد و افتادم وسط صف. وسط مایل به تو حلق ناظم اینا البته. اخرین بار یکی دو سال پیش قدمو اندازه گرفتم 163 بودم. ینی یکیم نداریم قدمونو بگیره -~-

 الان میگین چه دختر غرغروییه ولی خدایی حالم از مدرسه و امتحان داره به هم میخوره و دو امتحان چرت و حفظی هم موندن.. ادبیات و دینی (به قول هانیه هدیه های اسمانیییی :| یعنی هروقت این کلمه رو میگه از زور عصبانیت گریه م میگیره :| به جغرافی هم میگه مطالعات اجتماااااعیییی :| ای خدا من این درد بی درمونو به کی بگم؟؟ کی؟  )