بدنم آرومه؛ درونم یه طوفان واقعی! فکر می کردم مشکلم درس و مدرسه ست که پریشونم می کنه نگرانم می کنه اشکمو در میاره ولی الان که درس و مدرسه کمرنگ تر از هروقت دیگه ایه (ظاهرا!!) هنوزم از احساس آرامش خبری نیست. بعضی موقع ها واقعا فکر میکنم دنیا جای من نیست و باید به چیزای بی نهایت فکر کنم (دقیقا خدا!!) ولی سرگرم دنیا شدیم... من شاید از همه بیشتر. 

 کسی که روش نمیشه به خدا فکر کنه (از ترس اطرافیان) رو باید کشت دیگه مگه نه؟؟ :))

اینو سعی کردم با فونت خییییلی کوچیک بنویسم ولی عمدا هایلایتش کردم واسه عبرت (ـِ سایرین)

 من رد دادم؟ :| شما راحت بخوابید ولی توجه نکنید. شب بخیر :))