اسیر شدیم به مولا ...

 بدنم آرومه؛ درونم یه طوفان واقعی! فکر می کردم مشکلم درس و مدرسه ست که پریشونم می کنه نگرانم می کنه اشکمو در میاره ولی الان که درس و مدرسه کمرنگ تر از هروقت دیگه ایه (ظاهرا!!) هنوزم از احساس آرامش خبری نیست. بعضی موقع ها واقعا فکر میکنم دنیا جای من نیست و باید به چیزای بی نهایت فکر کنم (دقیقا خدا!!) ولی سرگرم دنیا شدیم... من شاید از همه بیشتر. 

 کسی که روش نمیشه به خدا فکر کنه (از ترس اطرافیان) رو باید کشت دیگه مگه نه؟؟ :))

اینو سعی کردم با فونت خییییلی کوچیک بنویسم ولی عمدا هایلایتش کردم واسه عبرت (ـِ سایرین)

 من رد دادم؟ :| شما راحت بخوابید ولی توجه نکنید. شب بخیر :))

آندرومدآ ... ۱
Anne Shirley
میشه بدون اینکه دیگران بفهمن به خدا فکر کرد، نمیشه؟ 

قضیه پیچیده تره :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
متاسفانه وبلاگ قبلی به آدرس anothergalaxy.blog.ir به دلیل کهولت سن و آلزایمر نویسنده به ملکوت اعلی پیوست.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان