دیشب داداش کوچیکم با استرس و لرزون بهم گفت یه کاری کردم به هیچ کس نمی گی؟

گفتم یا خدا کیو سکته داده :|

بعد گفت داشته با تبلتش بازی می کرده؛ دستش خورده به تماس اضطراری.

منم قلبم بوم بوم می زدا :|

بعد دیدم می گه دستم خورد زنگ زدم پلیس. 

بعد گفتم خبببببب؟؟

بعد می گه الان زنگ می زنن خونمون دستگیرمون می کنن.

:||| 

خدایا چرا؟ :| 


 یه شب هم که تهران زلزله اومده بود و من داشتم کف اتاق کف و خون بالا می اوردم از ترس، و همه در تدارک این بودیم که وسایل ضروری رو برداریم بزنیم بیرون؛ اون لعنتی داشت دنبال آدااامسسس موووززززی می گششششتتتت :|||


 من نسبتا بهترم خدایی :|| علی رغم اینکه شب تولد با چه اعتماد به نفسی گفتم لباس فلانی دِکُلُره است :||| شما اشتباه نمی گیرید دکلته و دکلره رو؟ :(