من شانس ندارم؛ اگر یک جفت چشم شوم تو همان لعنتی می شوی که به من نه، به دیگری می نگرد؛ اگر هم به من بنگرد آن من، منِ بدشانس نیست، همان دیگریست که در چشم هایت غوغایی شگرف برپا کرده. مثل جنگ جهانی... مثل جام جهانی... مثل لذتِ بُرد... 

تو اگر چشم شوی، من آن طبیعت بکر با کوهستان های سنگی و آبشارهای دلفریب نمی شوم. من همان تکه زباله ای می شوم که با گذر ماشین از این سو به آن سو و با گذر آدم ها له می شود.

تو اگر چشم شوی من همان توپ چهل تکه ای می شوم که زیر پای ستاره ها نه، زیر پای بچه های کوچه پاس کاری می شود. تو چشم همان کودکی می شوی که دورخیز می کند برای شوت کردن من، برای له کردن من. 

من اگر چشم شوم تو همان توپی خواهی شد که تا آغوش دروازه می دود و من دروازه بانی که انگار کاپ جام جهانی را از دست داده باشد تا آغوش مادرم را با هق می دوم...

من اگر چشم شوم چشم های خودت می شوم... آن سیاهی موحش درون سفید روشن مطلق. شنیدی می گویند که خودم کردم که لعنت بر خودم باد؟ داستان من است... چشم های تو که به دیگری زل زده است...

من در وجود تو! ولی تو برای من؟ نه!



دعوت از هرکس که این پست رو میخونه از جمله زهرا، آنه، ستوده، آرین، نیلی، بهار(قهرم البته)، نسیم، miss bell، مائده و کلا همه :)